عباسعلى پرچىزاده
تاریخ مدرنیته را مىتوان به سه دوره مشخص تقسیم نمود:
1- دوره پیدایش و تولد مدرنیته كه از نیمه دوم قرن پانزدهم تا نیمه دوم قرن هفدهم ادامه یافت. در این دوران روح تفكر مدرنیته بیشتر در صورت و اشكال هنرى و ادبیات و تفكرات فلسفى نمودار گردید و بیشتر به بیان نظرات هستىشناسانه (انتولوژیك) و معرفتشناسانه (اپیستمولوژیك) خود همت گماشت. اومانسیم (انسانمحورى)، راسیونالیسم (عقلمحورى)، آمپریسم (اصالتتجربه) و كمیتانگارى از اندیشههاى محصول این دوره است. از متفكران این دوره مىتوان به «فرانسیس بیكن»، «رنهدكارت»، «لایب نیتز» و «اسپینوزا» اشاره كرد.
2- دوران رشد و بسط مدرنیته كه از نیمه دوم قرن هفدهم تا نیمه دوم قرن نوزدهم ادامه مىیابد. در این دوره آراء سیاسى، حقوقى و اجتماعى و اقتصادى عصر مدرنیته بیان مىشود و مدرنیته از قالب هنر و ادبیات سیاسى به مرحله عمل قدم گذارده و به تدوین نظامهاى سیاسى و اجتماعى مدرن مىپردازد. اندیشههایى چون دمكراسى، حقوق بشر، رولاتیویسم (نسبیتانگارى) و تفكیك میان ارزش و دانش، سكولاریسم، پیدایش بینش تكنیكى، پیدایى علم به مفهوم جدید (Science) و وقوع انقلابهاى بزرگ سیاسى - اجتماعى اومانیستى در كشورهاى فرانسه و آمریكا و انگلیس، انقلاب صنعتى و پیدایش استعمار كهنه (كلینیالیسم)، سكولاریسم عملى و تدوین راسیونالیته دكارتى، اندیشه لیبرالیسم كلاسیك، تفكرات و اندیشههاى سوسیالیستى، جنبشهاى ناسیونالیستى همه متعلق به این دوران از مدرنیته است. از متفكران بنام این دوره مىتوان «امانوئل كانت»، «دیوید هیوم»، «منتسكیو»، «ویلهلمهگل»، «جان استوارت میل»، و «فوئر باخ» را برشمرد.
3- دوران بحران ذاتى و تمامیت عصر مدرنیته: این دوران كه آغاز آن به بحرانهاى اقتصادى نیمه دوم قرن نوزدهم برمىگردد، پایان مدرنیته و پیدایش بحرانهاى ذاتى آن است كه از حاكمیتسرمایهدارى انحصارى (امپریالیسم)، وقوع جنگهاى بینالمللى اول و دوم و ظهور دولتهاى خشن سوسیالیستى و بحرانهاى متعدد اقتصادى نشات مىگیرد. ظهور جنبشهاى فكرى و نظرىاى كه با نقد تفكرات و مبانى عقلگرایى پرده از ماهیت تمدن جدید و ذات سابژكتیویستى و استیلاجویانه آن برداشته و به پست مدرنیزم موسوم است و در حقیقتبیان كننده بحران مدرنیته و رویكرد انتقادى به مبانى نظرى و روح اومانیستى (انسانمدارانه) تمدن غربى است،از مختصات این دوره است. «مارتینهیدگر»، «میشل فوكو»، «هابرماس»، «تئودور آدورنو» و «ماكس هوركهایمر» متعلق به این دورهاند.
در مجموع شاخصهاى اصلى تفكر دوران مدرنیته در یك نگاه گذرا عبارتند از:
- اصالت دادن به عقل خود بنیاد و ابزارى و اعداداندیش دكارتى.
- انكار تفكر وحیانى و تجربههاى دینى و یا كم توجهى به آنها و نادیده گرفتن جنبهها و قابلیتهاى درك شهودى و اشراقى و جریانهاى فعال احساس آدمى.
- اومانیسم (انسانمحورى) به جاى خدا محورى.
- ظهور بینش تكنیكى جدید كه ذاتا مقدم بر علم جدید (Science) بوده و تقریبا به همه عرصههاى زندگى بشر بسط پیدا كرده است.
- ظهور و بسط پوزیتویسم.
- اصالت دادن به علم جدید كه ساختار كمى، تجربهگرا، حسى و آزمایشگر دارد و مبتنى بر بینش فرضى یكى گرفتن هستى و عالم ناسوت است.
- دموكراسى به عنوان تجسم بینش كمىانگار، نسبىاندیش و اومانیستى در عرصه سیاست و زندگى اجتماعى انسان و فردگرائى حقوقى و سیاسى.
- تاكید عمده بر نسبى بودن حقایق و ارزشهاى اخلاقى و تفكیك میان «است» و «باید» و انكار وجود هر نوع رابطه استنتاجى میان این دو.
- ارزشمند تلقى شدن «تغییر»، «صیرورت» و «پویایى» و هر نوع تطور زمانى و تحقیر هر نوع ثبات.
- اعتقاد به اصل پیشرفت كه از شاخصهاى اندیشه قرن هجدهم و نوزدهم و عصر روشنگرى است.
- تاكید بر الگوى زندگى، فرهنگ و تمدن مدرن به عنوان غایت تكامل و پیشرفتبشر و مدلى كه همه فرهنگها و ملتهاى ماقبل مدرن باید از آن تبعیت كنند (نوعى مونیسم فرهنگى).
- سكولاریسم و تقدسزدائى از عالم و ستیز با تفسیر رازگونه هستى.
- تاكید بر منطق تجربى و عملى به عنوان روش شناسى اصلى و منطق ریاضى و دیالكتیك به عنوان سه روش عقلانى تعبیر هستى.
- پیدایى ایدئولوژى در مفهوم اصطلاحى آن كه عجین با ظهور پدیدهاى به نام «روشنفكرى» بوده و هدف آن ساده كردن امور در قالب تعابیر تجربى و حسى و بسط همگانى ارزشهاى تمدن مدرن بوده است.
- حاكمیت روح سودانگار، انباشتگر و در دوران معاصر مصرفگراى بورژوازى.
- پیدایى فرماسیونهاى سرمایهدارى و سوسیالیسم به عنوان الگوهاى اجتماعى، اقتصادى زندگى مدرن كه هر دو، اشكال مختلف تجلى روح ناسوتى و مادى بورژوازى و عقل اعداداندیش دكارتى هستند.
- پیدایى تلقى تازه از مذهب به عنوان امرى صرفا فردى و مبتنى بر تجربهاى شخصى و كمرنگ كردن یا نادیده گرفتن دیگر گامهاى سیاسى و اجتماعى ادیان»
با توجه به شاخصهاى فوق مىتوان خصوصیات انسان مدرن یا به تعبیر رایجتر صورت مثالى انسان بورژوا را چنین بیان كرد: انسانى متكى به عقل خودبنیاد و منقطع از وحى، پشتكرده به معنویت، دنیا مدار، سودجو و لذت طلب، داراى دیدى سابژكتیویستى به دیگران، استیلا جو و استثمارگر و كمىانگار، و سطحى و فرومایه. و به عبارت دیگر، انسان بورژوا و بشر مدرن مظهر تام و تمام اسم نفس اماره است كه با پشت پا زدن به معنویت و اخلاق و انقطاع از وحى و اتكال به عقل خودى و جزئى و جزوى متولد شده، رشد كرده و هماكنون دوران كهنسالى جسمانى و روحانى و مرگ قریبالوقوع خود را تجربه مىكند.
انسان مدرن با اتكال به عقل خودبنیاد تصرفگرا (راسیون) و به تعبیر روایات اسلامى نكرى (شیطنت) براى خود رسالتى جز توجیه كشمكشهاى غرائز و تمایلات و اهواء نفسانى در جهت لزوم پیروزى حس لذتطلبى بر درد و رنج و الم (یوتیلیتاریانیسم محور قراردادن اصل Utility جرمى بنتهام فیلسوف انگلیسى یا «بنتهامیسم») و تحصیل سود براى كسب سود بیشتر قائل نیست و این اعتقاد او در همه فعالیتهاى مختلف فردى و اجتماعى در ساحت مدرنیته متجلى شده است. ناگفته پیداست كه این تلقى از زندگى، مبنایى جز تجلى نفس سركش اماره در صورت فردى و تاریخى آن ندارد و محصول نگرش راسیونالسیتى، اومانیستى، سكولاریستى، ماتریالیستى، لیبرالیستى و سابژكتیویستى عصر مدرنیته و نوع نگاه انسان مدرن به عالم و آدم و طبیعت و دیگران استیعنى نگاهطمعآمیز نفسانى وشیطانى و ابزارى به فرد و محیط و اجتماع.
از آنجا كه روح مدرنیته، سكولاریستى و ماتریالیستى است، مخالفتبا شریعت و دین زیربناى اصلى و هدف اصلى همه الگوهاى مبتنى بر این اصل است. جدایى دین از شؤونات اجتماعى خاصه سیاست (علمگرایى و سكولاریسم) در واقع تلقى و جهتگیرى همه مكاتب عصر مدرنیته در خصوص دین است. لذا، مدرنیته محصول عصر رنسانس است كه به جریان مقابله با معنویت و نفى خدا و انكار عالم غیب (هم در مرتبه عین و هم در مرتبه ذهن) و خروج دین از صحنه اجتماع دامن زد و در نهایت دین را امرى شخصى و خصوصى تلقى كرد كه حق خروج از معابد و منازل و قلوب افراد را به داخل اجتماع ندارد. مادام كه دین امرى خصوصى و شخصى باقى بماند قابل احترام خواهد بود ولى زمانىكه بخواهد از جنبه شخصى و فردى خارج شود و به وسیله كسب قدرت سیاسى، اقدام به تشكیل نظام نموده و منشا اثر اجتماعى گردد، جامعه سكولار در برابر آن ایستادگى و موضعگیرى خواهد نمود. لذا عصر مدرنیته در غرب با غلبه روحیه سرمایهدارى و نفى دین ملازمه داشته است و بورژوازى هرگز تن به همكارى اجتماعى با دین نمىدهد.
تفكر مدرنیته در عرصه سیاست نیز در اومانیسم و در قالب دموكراسى (به عنوان حكومت مردم بر مردم) تجلى مىكند كه در واقع با این نگرش خدا را حذف و مردم را جایگزین آن كرده و با اتكال به اندویدوالیسم (اصالت فرد)، خالتشریعت و ادیان را در زندگى و تصمیمگیرى درباره آن نفى و انكار مىكند. در حقیقت دمكراسى غربى همان لیبرالیسم در خدمتسرمایهدارى است. زیرا دمكراسى و پارلمانتاریسم غربى تنها ضامن منافع احزابى هستند كه حافظ منافع خود و در خدمت نظام بورژوازى غارتگر مىباشد و در عمل این احزاب (صرفنظر از عناوین آنها: سوسیالیست و لیبرال دموكرات و غیره) ذاتا متضمن منافع گروههاى سرمایهدارى بوده و همین گروههاى سرمایهدار هستند كه با استفاده از قدرت مالى و تبلیغات خود جریان انتخابات را رقم مىزنند.
و بالاخره روح مدرنیته با اصل عدالت فردى و اجتماعى در تضاد است. در قلمرو مدرنیته چون هدف كسب سود براى سود بیشتر بدون ملاحظه هیچ گونه قید اخلاقى و یا معنوى است، تفكر سابژكتیویستى و تلقى شئانگارانه و ابزارى از دیگران (انسترومنتالیسم)، تصرف بدون مرز در منابع طبیعت، و اعتقاد به اصل فلسفى یوتیلیته (یوتیلیتاریانیسم بنتهامیسم) یعنى كسب لذت و كاهش هرگونه محرومیت و درد و الم و رنج فردى در بعد مادى و حیوانى، اساس و مبناى اصلى همه فعالیتهاى انسان مدرن در جامعه مدرن به شمار مىآید. پس بدیهى است كه عدالت اجتماعى كه به معناى اعطاى حق هر ذىحق مىباشد با روح مدرنیته ناسازگار بوده و همه مدلهاى برخاسته از روح مدرنیته در جهت نفى اصل مقدس عدالت گام برمىدارد و همگى ذاتا ناعادلانه، سرمایهمدار و سوداگرانه مىباشد. زیرانمىتوان هم داعیه بسط سرمایه را داشت و هم تحقق اصل عدالت را انتظار كشید. به همین لحاظ مدلهاى توسعه غربى در عمل براى كشورهاى دنبالهروى غرب سوغاتى جز بىعدالتى، تشدید اختلافات و فاصله طبقات اجتماعى، تورم و ركود و ناهنجارىهاى فراوان اخلاقى و اجتماعى، بحرانهاى مالى و پولى و وابستگى بیشتر به امپریالیسم در بر نداشته است. چرا كه عقل خودبنیاد قدرتطلب ذاتا نمىتواند نظامى عادلانه پدید آورد و عدالت اجتماعى را عینیتبخشد. زیرا عدالت و كشف مصادیق آن كه هدف بعثت همه انبیاء الهى و انزال كتب آسمانى استبه حقیقت در قرب به حق، معنا و تعریف مىگردد و انسان مدرن كه نگاهى لائیك و سكولاریستى و آتئیستى به عالم دارد از مرز حقیقت میلیاردها فرسخ فاصله گرفته و از حق و قیقتبسیار دور شده است.
اینك پس از توضیحات مبسوط در خصوص غرب، مدرنیته و ادوار سهگانه آن، و ویژگیها و خصوصیات تفكر مدرن و انسان مدرن (یا انسان بورژوا)، و گرایشهاى مختلف مكاتب عصر مدرنیته، و روح سكولاریستى - ماتریالیستى - آتئیستى آن، و بیان حقیقت دمكراسى لیبرال مبتنى بر اومانیسم و مغایرت ذاتى روح مدرنیته با دین و شریعت، و تضاد ذاتى آن با اصل شریف عدالت فردى و اجتماعى، به بیان یكى از مدلهاى مبتنى بر اصل مدرنیته غربى كه محصول این روح مدرن استیعنى اصل «توسعه» مىپردازیم تا معلوم شود كه آیا نسبتى بین انقلاب دینى و الگوهاى مبتنى بر فرهنگ و تفكر غربى وجود دارد و اصولا آیا اثبات چنین نسبتى امكانپذیر استیا خیر؟
پىنوشتها:
1. موحد، هادى، مدرنیسم وپسامد مدرنیسم، ماهنامه صبح، تیر76، شماره 71.
2. [راسیونالیسم تكیه بر یافتههاى عقل جزوى; اومانیسم محور قراردادن انسان به جاى خدا; سكولاریسم علمزدگى و تلاش براى حل همه معضلات بشر توسط عقل بریده از وحى; ماتریالیسم مادهگرایى و نفى عالم غیب و ماوراء محسوسات; لبرالیسم گرایش به آزادى براى كسب لذت بیشتر و رفع موانع ارزشى در این مسیر; سابژكتیویسم ذهنگرایى و غلبه احساسات درونى و خواستههاى نفسانى بر اندیشه و تفسیر بىضابطه و دلبخواهى جهان هستى و واقعیتهاى آن. موعود]
3. آتهئیسم، نقطه مقابل تئیسم یا خداگرایى و به معنى نفى خداست. [موعود]1. دوره پیدایش و تولد مدرنیته كه از نیمه دوم قرن پانزدهم تا نیمه دوم قرن هفدهم ادامه یافت. در این دوران روح تفكر مدرنیته بیشتر در صورت و اشكال هنرى و ادبیات و تفكرات فلسفى نمودار گردید
2. دوران رشد و بسط مدرنیته كه از نیمه دوم قرن هفدهم تا نیمه دوم قرن نوزدهم ادامه مىیابد. در این دوره آراء سیاسى، حقوقى و اجتماعى و اقتصادى عصر مدرنیته بیان مىشود و مدرنیته از قالب هنر و ادبیات سیاسى به مرحله عمل قدم گذارده و به تدوین نظامهاى سیاسى و اجتماعى مدرن مىپردازد.
3. دوران بحران ذاتى و تمامیت عصر مدرنیته: این دوران كه آغاز آن به بحرانهاى اقتصادى نیمه دوم قرن نوزدهم برمىگردد، پایان مدرنیته و پیدایش بحرانهاى ذاتى آن است كه از حاكمیتسرمایهدارى انحصارى (امپریالیسم)، وقوع جنگهاى بینالمللى اول و دوم و ظهور دولتهاى خشن سوسیالیستى و بحرانهاى متعدد اقتصادى نشات مىگیرد.
مىتوان خصوصیات انسان مدرن یا به تعبیر رایجتر صورت مثالى انسان بورژوا را چنین بیان كرد: انسانى متكى به عقل خودبنیاد و منقطع از وحى، پشتكرده به معنویت، دنیا مدار، سودجو و لذت طلب، داراى دیدى سابژكتیویستى به دیگران، استیلا جو و استثمارگر و كمىانگار، و سطحى و فرومایه.
عدالت اجتماعى كه به معناى اعطاى حق هر ذىحق مىباشد با روح مدرنیته ناسازگار بوده و همه مدلهاى برخاسته از روح مدرنیته در جهت نفى اصل مقدس عدالت گام برمىدارد و همگى ذاتا ناعادلانه، سرمایهمدار و سوداگرانه مىباشد.