مشكلات و دغدغههای فكری حاصل از برخوردهای اجتماعی و مسائل پیرامون خود، در همه اعصار وجود دارد و فقط این بشر است كه میتواند بدون توجه به اطراف خود در خویشتن خویش فرو رفته و راه درست و عاقلانه را برگزیند و معنا و غایت زندگی را كشف نماید.
در این صورت است كه به هویت واقعی خویش دست یافته و قادر خواهد بود خود را از تكاپوی كاذب و بحرانهای تدریجی برهاند. نگارنده در این مقاله سعی دارد تا با پرداختن به مسأله روز و مهم بحران هویت و مسائل مربوط به آن، در نهایت، راهحلهای پیشنهادی را با توجه به نظرات اسلام و نیز دانشمندان این فن تبیین نماید.
هویت، عبارت از مجموعه خصوصیات و مشخصات اساسی اجتماعی و فرهنگی و روانی و فلسفی و زیستی و تاریخی همسان است كه به رسایی و روانی بر ماهیت یا ذات گروه، به معنی یگانگی یا همانندی اعضای آن با یكدیگر، دلالت كند و آنها را در یك طرف زمانی و مكانی معین به طور مشخص و قابل قبول و آگاهانه از سایر گروهها و افراد متعلق به آنها متمایز سازد. انسان، دارای سه هویت است: هویت شخصی، هویت صنفی، هویت باطنی. شناخت هویت اول، شناخت منشأ بدنی انسان است؛ پدر، مادر، اصل، تبار، اقلیم، آب، خاك، نور، شهر و محله، همگی در ساختن هویت اول مؤثرند. هویت دوم، هویت فكری و فرهنگی است، كه بدانیم در چه بستر فكری و ایدئولوژی و نظام آموزشی و مبانی اعتقادی نشأت گرفتهایم. هویت سوم، هویت باطنی است. در شناخت این هویت نیز باید مركز نشأت یافتن آن را بشناسیم. هویت باطنی ما، روح ما، از چه چیز و از كجا پیدا شده و نشأت یافته است؟ كسی كه این هویت را، یعنی روح و باطن خود را، به درستی بشناسد، میداند كه از ماوراءالطبیعه طبیعت، از خدا، نشأت یافته است. معمولاً افراد و گروههای مختلف اجتماعی الزاماً به یك هویت، وابسته نیستند و میتوانند هویتهای مختلفی را پذیرفته باشند. مثل هویت قومی، هویت دینی، هویت زبانی، هویت ملی، هویت جنسیتی و هویت مربوط به گروههای شغلی.
بنابراین، یكی از معضلات هویت، وجود هویتهای مضاعف است. لیكن، باید تلاش كنیم، وجه اشتراك بین هویت گروههای مختلف را پیدا كنیم و هنر بحث هویت هم این است كه از لابهلای همه هویتهای ظاهراً مضاعف، بتوان وجوه اشتراك آنها را پیدا كرد.
در اوایل انقلاب بر ضد سلطنت پهلوی، هویت اسلامی در تركیب با فرهنگ معنوی، هویت اجتماعی ـ ملی، بر سایر عوامل غلبه یافت. علت اصلی این پدیده آن بود كه هویت اسلامی با فرهنگ مادی از اكثریت جامعه؛ مخالفت با ظلم اقتصادی طبقه حاكم و امید و آرزوی رفع بلای فقر هماهنگی یافته بود، بر اثر هماهنگی و توافق ساختار فرهنگ مادی، تودههای وسیع مردم محروم، وارد كارزار انقلاب شدند و به امید آیندهای رها از استبداد و خشونت، فقر و احیاء حرمت انسانی و آزادی از ترس فقر و ظلم، جانبازی كردند. اما باید این حقیقت را پذیرفت كه به علت حل نشدن تضادهای طبقاتی و اجتماعی، افزایش فقر تودههای محروم و زحمتكش، افزایش روند سریع شكاف طبقاتی، ثروتمندتر شدن ثروتمندان همراه با فقیرتر شدن فقرا، ورود سرمایههای خارجی دول استعماری، واگذاری ثروتها و سرمایهها و منابع طبیعی كشور تحت عنوان خصوصیسازی به افراد و شركتهای خارجی و سلطه روابط فامیلی بر ضوابط اجتماعی و ثروتاندوزیهای طبقه جدید به تدریج اهمیت و نقش دین، در ساختار فرهنگ معنوی هویت ملی ـ اجتماعی در جامعه ما دچار نقص و تزلزل شده است.
امروزه، فرار سرمایهها و فرار مغزها از علائم تشدید بحران هویت در جامعه ماست و عوامل ریشهای دارد. به علت این نقص و تزلزل است كه در سالهای اخیر تبلیغ هویت تاریخی (ایرانیت) براسای فرضیههای نژادی و هویت غربی فرهنگ سرمایهداری برای خود، امكان موفقیت و استحاله جامعه را میبیند و وابستگان حاكم وابسته به سرمایهداری استعماری میكوشند تا ایرانیت سلطنتی را هر روز بیشتر به عنوان بدیل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در برابر اسلامیت توده محروم قرار داده و با تحریف منافع طبقاتی خود تغییراتی ایجاد نمایند و در این تلاش از حمایت محافل فرهنگی و مالی و سرمایهداری استعماری نیز برخوردارند.
باید توجه داشت وقتی اجتماع وظیفهاش را در برابر فرد انجام نمیدهد و نسبت به سرنوشت فرد بیاعتنا میماند زمانی كه در نظام اقتصادی فقر و شكاف طبقاتی توسعه مییابد، از احساس تعلق و تعهد فرد در برابر اجتماع نیز كاسته شده و احساس بیگانگی افزایش مییابد. ممكن است به كمك عناصری از فرهنگ معنوی، مدتی در برابر ناملایمات و رنجهای مادی مقاومت نمود، اما در آخرین تحلیل و به طور عموم، این فرهنگ مادی، در ساختار هویت اجتماعی ـ ملی است كه به عناصر سازنده فرهنگ معنوی بر اثر تشدید فقر و احتیاج غلبه مییابد و بر آن مسلط میشود. قدم اصلی و اساسی در جهت خروج از تزلزل و بحران هویت ملی كه امروز بر جامعه ما تحمیل شده، رفع تضاد میان فرهنگ مادی و فرهنگ معنوی در تركیب هویت ملی است.
در رابطه با فرهنگ مادی، مبارزه علیه فقر عامه، نه آثار و عوارض آن، بلكه مبارزه علیه فقر عمومی در مقدمه هر اقدامی قرار میگیرد تا عدالت اجتماعی مستقر شود. مراد از مبارزه علیه فقر، دادن صدقات و كمكهای مالی به افراد و اقشار محروم و فقیر نیست؛ زیرا اتخاذ چنین روشی نه فقط به مناعت و عزت نفس این افراد و اقشار لطمه میزند بلكه به هیچ وجه موجب برطرف شدن علل فقر و توسعه شكاف طبقاتی و از میان رفتن بحران و تزلزل در فرهنگ مادی نمیشود. مراد از مبارزه علیه علل فقر، كوشش برای ایجاد تغییر ساختاری و بنیادی نظام اقتصادی در جهت استقرار حاكمیت ومالكیت جامعه، بر همه شئون اقتصادی است، تا با جلوگیری از ادامه استثمار غارتگران داخلی و سودجوییهای سرمایهداران استعماری خارجی، از فرار سرمایهها و مغزها جلوگیری و امید به آیندهای روشن در جامعه ایجاد شود.
در رابطه با فرهنگ معنوی نیز، باید با ارائه تعریف دقیق از ایرانیت و اسلامیت نشان داد كه عدالتخواهی این دو را به هم پیوند میدهد و میان هویت تاریخی طبقات زحمتكش و محروم ایران با هویت دینی آنان (اسلامیت) تضادی وجود ندارد. با نشان دادن این حقایق نه فقط فرصت ایجاد هویت كاذب ملی از طرف ملیگرایان نژادی و محافل سرمایهداری استعماری سلب میشود، بلكه تضاد فرهنگی معنوی با فرهنگ مادی نیز برطرف میگردد. روشن شدن سابقه تاریخی مبارزات طبقاتی ضد ستم محرومین جامعه ما در دورههای گذشته بر آگاهی طبقاتی زحمتكش تهیدست، پایه و اساس مستحمكی میبخشد و میتواند موجب وحدت فكری ـ سازمانی زحمتكشان تهیدست برای ساختن جامعهای شود كه در آن برای استبداد و خشونت فقر اقتصادی و ستمهای سیاسی و انحرافات فرهنگی جایی نباشد.
بحران هویتاز میان روانشناسان، اریكسون بر مفاهیم هویت (حس درونی این همانی كه علیرغم تغییرات خارجی، ثابت میماند)، بحران هویت و آشفتگی هویت تأكید مینماید. بحران هویت واژهای است كه به وسیله وی برای توصیف عدم توانایی نوجوان در قبول نقشی كه جامعه از او انتظار دارد به كار رفته است. برخی دیگر از صاحبنظران در توصیف بحران هویت چنین اظهارنظر كردهاند:
جدیترین بحرانی كه یك شخص با آن مواجه میشود، در خلال شكلگیری هویت رخ میدهد، این بحران بدان جهت جدی است كه عدم موفقیت در رویارویی با آن پیامدهای بسیاری دارد. شخصی كه فاقد یك هویت متشكل است در خلال زندگی بزرگسالیش با مشكلات متعددی مواجه خواهد شد. اریكسون خاطرنشان میسازد كه برای هر فردی امكان دارد بحران هویت روی دهد و منحصر به دوره نوجوانی یا جوانی نیست و از نگاهی دیگر بحران هویت اینگونه تعریف شده است: عدم موفقیت یك نوجوان در شكل دادن به هویت فردی خود، اعم از اینكه به علت تجارب نامطلوب كودكی و یا شرایط نامساعد فعلی باشد، بحرانی ایجاد میكند كه بحران هویت یا گمگشتگی نام دارد. آیا احراز هویت برای نسل جوان یك ضرورت است؟
باید موضوع هویت را از این منظر بنگریم كه آیا اهمیت آن در حدی است كه بتوان به عنوان یك نیاز اساسی بدان پرداخت؟ اریك فروم، جامعهشناس و روانكاو آلمانی معتقد است: فرق انسان با حیوان ابتدا در نیازهای اختصاصی اوست؛ از این رو شناخت او بدون آشنایی با این نیازها میسر نخواهد بود. این نیاز بدین قرار است: نیاز به تعالی، نیاز به وابستگی، نیاز به هویت (همانندی)، نیاز به رجوع به اصل و نیاز به وسایل راهیابی به این مقولهها، نیاز به هویت را كه با این بحث ارتباط مییابد، توضیح خواهیم داد. نیاز به هویت او میگوید: هر فرد آدمی مایل است به اینكه هویت خاصی داشته باشد، از این روی میكوشد كه خویشتن را دریابد و بشناسد. در عین حال میخواهد فردی باشد ممتاز و برای رسیدن به این مقام خود را به شخص یا گروهی از اشخاص نسبتاً مبرز و ممتاز، مرتبط میكند یا به اصطلاح، خویشتن را با آنها همانند میسازد تا به واسطه امتیاز و تشخصی كه آن فرد با گروهها دارد تا حدی صاحب تشخص و امتیاز گردد. در حقیقت، منظور اریك فروم این است كه هر انسانی به احساس خاص و منحصر به فرد بودن نیاز دارد. اگر نتواند این احساس را از طریق خلاقیت ایجاد كند، آن را از راه همانندسازی با انسانهای دیگر تحقق میبخشد. لذا شخصیت هر انسانی بر اساس فرصتها و امكاناتی كه شرایط جامعه و فرهنگش برای او فراهم میآورند شكل میگیرد.
در مجموعه گزارشهایی كه به وسلیه گروه نویسندگان و منتقدان طراز اول باشگاه معروف رم در سال 1982 منتشر شده، به صراحت بحران مدرن به عنوان بزرگترین خطر زمینهساز زوال فرهنگی و اخلاق جوان امروز، تلقی گردیده است. آثار این بحران در تمام شئون زندگی كشورهای پیشرفته، در حال توسعه و عقبمانده به چشم میخورد.
در واقع، هر كدام از آنها به دلایل و شرایط خاص خود، درگیر این بحران و زوال فزاینده ارزشها و هنجارهای فرهنگی و اجتماعی شدهاند. جامعه مدرن غرب، انسانها را آن چنان به رفاه و تنآسایی عادت داده است كه اساساً كمتر كسی دغدغهای از زوال فرهنگ و اخلاق در ذهن خود دارد. در حقیقت این نوع بیحسی و كرختی اجتماعی است كه امروزه مدرنیسم به آن دچار شده است. بیتردید، جامعه امروزی نمیتواند پیوسته در سوگ شكوه و عظمت تمدن و فرهنگ دیرین بنشیند و آن چنان تمام حواسش را به گذشته معطوف میكند كه زمان حال و آینده فراموشش شود. چرا كه قافله تمدن بشری پیوسته در حركت است و یك لحظه غفلت و ركود، فاصله بین ملتها و فرهنگها را فرسنگها از هم دور میكند، اما این دغدغه نباید آنگونه تعبیر شود كه همه جوامع برای رسیدن به رونق و تعالی ناگزیر از عبور یك مسیر هستند. طبعاً كشورهایی كه از حیث منابع مادی و معنوی، ابتكارات و اختراعات غنیترند، با سرعت و ظرفیت بیشتری راه پیشرفت و ترقی را طی میكنند، ولی معلوم نیست در پایان راه كدام یك به سعادت واقعی برسند. چراكه امروزه كاملاً بر ما معلوم و مشهود است كه رفاه بیشتر، سرعت افزونتر، توسعه فراگیرتر و ... الزاماً به شكوفایی، سعادت و آرامش بیشتر انسان نمیانجامد.
در گرماگرم بحران، مواضع نادرست و ساختگی، به صورت امور روزمره درمیآیند. همگی به نسل خودشان هم دروغ میگویند؛ مثل اینكه خود را در لفافه سبكهای هنری، در نظریات، در نهضتهای سیاسی ناهمدل، تهیمایه، خالی از باورهای اصیل میپوشانند. این نسلها به چهل سالگی كه نزدیك میشوند، میان تهی و خالیاند، چون در آن سن، دیگر امكان زندگی كردن با اوهام وجود ندارد. شخص در این سن باید حقیقت خویش را دریابد. انسان بدون باور و اعتقاد وجود ندارد. بخواهیم یا نخواهیم، زندگی كردن؛ یعنی داشتن باور و اعتقاد به چیزی درباره جهان و درباره خویشتن خویش.
زندگی بحرانی یعنی وضعیتی كه در آن انسان، تنها باورهای منفی دارد، وضعیت وحشتآوری است. باورهای منفی نداشتن، احساس مسلمی درباره امور پراهمیت است و مانع میشود كه انسان با دقت، نیرو، اعتماد، همدلی، اشتیاق در مورد كارهای آیندهاش تصمیم بگیرد. نمیتواند زندگیاش را با چیزی دمساز كند و قادر به استقرار زندگیاش در چارچوب هدف و سرنوشت خاصی نیست.
در هنگامه بحران، كسی نمیداند هر آدمی واقعاً چیست و چه كاره است، چون در واقع چیز مشخصی نیست؛ امروز چیزی است و فردا چیز دیگر. آدمی را در نظر بیاورید كه كاملاً حس جهتیابیاش را از دست داده باشد، چند گامی كه به یك سمت برمیدارد و سپس در جهتی دیگر ـ و شاید در جهت مخالف جهت اول ـ گام مینهد. جهان و اعتقادات ما نسبت به جهان، حس جهتیابی ما را تشكیل میدهند و سمت و سوی ما را تعیین میكنند، همچون قطبنمایی جهت حركتها و اقدامهای ما را مشخص میسازند. انسان بحرانی، بدون جهان و به حال خود رها شده است، به درون آشوبها و نابهسامانیهای یك محیط ناب افتاده و در یك وضعیت حسرتبار فاقد هر نوع جهتیابی گرفتار شده است.
انسان برای اینكه عملاً همانی باشد كه هست راهی ندارد جز اینكه به درون خویش بخزد؛ یعنی قبل از عمل، قبل از اظهار عقیده در مورد چیزی، لحظهای درنگ كند و به جای انجام دادن كاری یا اندیشیدن به چیزی كه قبل از همه به ذهنش متبادر میشود، با خویشتن خودش همراه شود و به خلوت پناه ببرد تا بتواند تصمیم بگیرد. از میان عقاید و اعمال متعددی كه پیش روی او وجود دارند، آنهایی را برگزینند كه به راستی به خود او تعلق دارند. متمركز شدن در خود و فرو رفتن در خویش دقیقاً نقطه مقابل زندگی شتابزده و مغشوش است؛ زندگی مغشوش یعنی اینكه به چیزهای موجود در پیرامونمان اجازه بدهیم در امور و اعمال ما تصمیم بگیرند؛ ما را ماشینوار از این سو به آن سو بكشانند؛ و بدون هیچ نظم و قانونی ما را با خود ببرند. مردی كه خودش است، در خود متمركز است، مردی كه همیشه مراقب خودش است، اجازه نمیدهد كنترل از دستش خارج شود، نمیگذارد این خویشتن او از خودش دور شود، از خودش بیگانه شود، به چیزی جز خودش، به چیزی كه نیست تبدیل گردد.
نقطه مقابل خویشتن، خود بودن و در درون خود جای گرفتن، وضعیت دگر بودن، تزلزل و سردرگم بودن است.
هر آنچه بیرون از خویشتن من باشد، چیزی كه مرا در برگرفته است و آن جهان فیزیكی، جهان انسانهای دیگر، جهان اجتماعی است. اگر اجازه دهم چیزهای پیرامون من یا عقاید دیگران بر من تأثیر بگذارند، دیگر خودم نیستم؛ بلكه دستخوش دگربودگی، تغییر، سردگمی شدهام. انسان در حالت دگربودگی و برون از خود بودن، خصلت اصیل خود را از دست میدهد و زندگی كاذبی را سپری میسازد.
وقتی به مقایسه انسان یا حیوان میپردازیم تقابل میان درك و خود بودن و دگربودن را روشنتر میكنیم. بیشك، مهمترین مكانیسم هر موجود زنده توجه است. توجه حیوانات به محیط فیزیكی و محوطه دوروبرشان، آنی قطع نمیشود و نسبت به محیط، در حال آمادهباش هستند و گویی نسبت به اندك تغییری در محیط پیرامونشان دلواپس میشوند و اگر بنا بود آدمی هم مثل جانوران تا به این اندازه متوجه محیط اطرافش باشد، زندگی او چه وحشتناك میشد. وضعیت انسان به گونهای است كه میتواند كموبیش نسبت به آنچه در محیط زندگیاش و در جهان خلقت میگذرد، بیاعتنا باشد و اوقات از زندگی را صرف توجه به درون خویش و هدایت زندگی درونی خویش سازد. همین ظرفیت و قابلیت، با همه سادگیاش، امكان میدهد انسان به گونهای كه ما میبینیم وجود داشته باشد. به یمن این قابلیت میتواند به جهان خارج و به محیط و چشمانداز پشت كند، از آن بیرون آید، به درون خویش گام نهد. اما حیوان چنین نیست. مدام در خارج است، مدام دیگری است، همواره مراقب محیط و چشمانداز خودش است. نه خانهای و نه كاشانهای، نه درونی و بنابراین فاقد «خویشتن» است. (1) در زندگی نوجوانان و جوانان، هیجانات، جایگاه مهمی داشته و غالباً ارضاكننده به نظر میرسد. با این حال اگر هیجانات به حد اشباع برسد و تمامی وجود آن را مسخر كند، جای نگرانی است. به عنوان مثال مسابقات ورزشی به ویژه فوتبال در خلق هیجانات نیرومند،بیرقیب به نظر میرسند ولی زمانی كه هیجانات مذكور پس از مسابقات فرو نشست، احساس تنهایی، بیبرنامگی و كلافه بودن، بر وجود جوانان سنگینی میكند و به بیهودگی زندگی میاندیشند.
ایراد اساسی و مهمی كه در این پدیده به نظر میرسد، وجود هیجانات نیرومند نیست بلكه این عامل در حد اعتدال، ضروری زندگی است ولی چنانچه هیجانات مذكور با شخصیتی درونتهی پیوند خورد، یافتن جایگزین مناسب و قابل قبول، كاری بس دشوار خواهد بود. در مقابل چنانچه نسل جوان، از لحاظ فكری و فرهنگی، پرمایه و غنی بوده و پایههای محكمی برای تفكر، جهانبینی و معنای زندگی داشته باشند، هیجانات شدید و زودگذر را به درستی جذب نموده و در تركیب شخصیت خویش، به گونهای معقول، وارد میكنند و در صورت سپری شدن زمان هیجانات، چیزی در درونشان مییابند كه وجود و زندگی آنها را معنا كند.
هویت، به جوان احساس عمیق، ارزشمند و قابل قبول میبخشد كه در صورت تنها بودن نیز، احساس تنهایی و بیكسی نمیكند.
اما آنچه «هویت دینی» به نسل جوان میدهد:
1. پاسخ به پرسشهای بنیادین: اولین و مهمترین دستاور هویت دینی پاسخ به پرسشهای بنیادین و عمیق آدمی است. ساموئل هانتینگتون معتقد است: «دین برای كسانی كه با پرسشهایی از این دست روبهرو هستند كه: من كیستم؟ و به كجا تعلق دارم؟ پاسخهای قانعكنندهای دارد». (2)
2. جهت بخشیدن به زندگی: ساموئل هانتینگتون مینویسد: «دین به زندگی نخبگان نوپای جوامعی كه در حال مدرن شدن هستند، جهت و معنا میدهد». (3) امام راحل نیز در تبیین رابطه اسلام و زندگی بر جامعیت و شمول همهجانبه دین تأكید نموده و میگویند: «مذهب اسلام، همزمان با اینكه به انسان میگوید كه خدا را عبادت كن و چگونه عبادت كن، به او میگوید، چگونه زندگی كن». (4)
3. رویكرد مثبت به آینده: احراز هویت دینی برای نسل جوان، به منزله تقویت روحیه امیدواری و نشاط برای آیندهای بهتر است؛ زیرا از جلوههای دین مبین اسلام، انتظار حكومت جهانی حضرت مهدی (عج) است و نسلی كه منتظر است، در حقیقت به فردایی امیدوار میباشد كه به مراتب بهتر از امروز است.
4. وحدت اعتقادی: برنارد لویس، معتقد است: «در جهان اسلام، در موارد اضطرار مسلمانان، بارها این تمایل را نشان دادهاند كه در قالب یك وحدت دینی، هویت بنیادین و ایمان خود را بازیابند، یعنی هویتی كه نه با معیارهای قومی یا سرزمینی، بلكه به وسیله اسلام، تعریف شده است». (5)
5. هویت دینی، زمینهساز هویت تمدنی: رابطه ادیان و تمدنها یكی از مباحث مهم و تعیینكننده در میان تاریخنگاران و تمدنشناسان است. وایتهد معتقد است: «مسلمانان، خود تمدن گشتند و دانش و ادب و فرهنگ را از سقوط نجات دادند». (6)
6. مقبولیت اجتماعی: دینداری، نه تنها پاسخ به یك نیاز فطری است بلكه بر پذیرش اجتماعی نیز اثرگذار است؛ زیرا فطرتهای پاك، زلال و خدایی، آنهایی را كه موحد و خداجویند، بیش از دیگران، مورد اعتماد میدانند هرچند خود به دلایل آن آگاه نباشند. در روایتی از امام معصوم (ع) نقل شده است كه فرمودند: «آن كس كه رابطه خود را با خدا اصلاح كند، خداوند رابطهاش را با دیگران اصلاح خواهد كرد». (7)
7. شأن و منزلت جوانی: هویت دینی، جوان را در جایگاهی ارزشمند و رفیع قرار میدهد و تعابیر والایی را در شأن او عرضه میدارد. دین، از یك سو جوان را به ملكوت نزدیكتر از دیگران میداند و از سوی دیگر معتقد به تكریم و بزرگداشت وی میباشد و بر مبنای مكلف شدن به تكلیف الهی، او را همتراز و همشأن بزرگسالان میداند. «در حدیثی از رسول اكرم (ص) آمده است كه فرمودند: فضیلت جوان عابد كه از آغاز جوانی عبادت كند بر پیری كه وقتی سن بسیار یافت، عبادت كند، همچون فضیلت پیغمبران بر سایر مردم است». (8)
8. معنا بخشیدن به جهان: در حقیقت باید اذعان كرد كه پیوند نسل جوان و دین در عالیترین تجلی آن، موجب احساس همدلی و یگانگی با جهان هستی میشود. چنین فردی با طبیعت زیبا، ستارگان درخشان، كوهها و درههای مرموز و باابهت، احساس خویشاوندی میكند. ویلیام جیمز در تحلیل زیبایی كه از نقش دین ارائه میدهد، مینویسد: «وقتی كه خدا را در همه چیز میبینیم، در پستترین چیزها، عالیترین حقایق را درخواهیم یافت، حقیقتاً كه دنیا، دنیای دیگر جلوه خواهد كرد». (9) برخی از صاحبنظران تمدنشناس نیز بر این باورند كه هویت دینی، معنای جدیدی به جهان میبخشد.
دانشگاه، هدف یا وسیلهغالب جوانان، آینده خود را از دریچه دانشگاه میبینند و ارزیابی میكنند. در نظر آنان، دانشگاه كانونی است كه امیدها، آرزوها و آرمانهایشان بدانجا ختم میشود. چنانچه جوان به دانشگاه راه یابد و پیوند او با دانشگاه برقرار شود، گویی بخش دیگری از هویت اجتماعیاش، تكوین مییابد. در این صورت برای مدت كوتاهی، دغدغهای از جهت هدف زندگی، غایت هستی و جایگاه اجتماعی ندارد. ولی با گذشت یكی دو سال از ورود به دانشگاه، چون همه چیز برایش عادی شده و دیگر جاذبه پیشین را ندارد، به تدریج احساس خلأ آرمانی و درونتهی شده از راه میرسد و از خود میپرسد: اكنون برای چه باید زندگی كرد؟ و من به عنوان یك جوان، غیر از دانشجو دیگر چه چیزی هستم؟ لذا تردیدها، بلاجواب ماندن پرسشهای اساسی و احساسی بیهویتی او را رنج میدهد.در مقابل، زمانی كه دانشگاه نه به عنوان هدف، بلكه به منزله وسیلهای برای جوان، مطرح باشد. خطر فقدان هویت، او را آزار نخواهد داد. در این صورت دوره دانشجویی، بخشی از هویت اجتماعی او را شكل میدهد و مرحلهای برای نیل به تعالی تلقی خواهد شد. در این صورت نسل جوان، ارزشهای وجودی خود را در مقولهها و پدیدههای دیگری نیز جستوجو میكند كه تحصیلات عالی یكی از آنها محسوب میشود. (10)
بحران هویت و مسأله جهانی شدن
افراد هنگامی خود را دارای هویت و زندگی معنادار میدانند كه نیاز آنها به تداوم، ثبات، تمایز، همانندی با اجتماع، برتری و امر مطلق به اندازه قابل قبول تأمین شود. هرگاه مرزهای زندگی انسان به روی دنیایی بزرگتر باز شود، امنیت و آرامش ناشی از احساس حضور در یك خانه امن و محصور هم تهدید و متزلزل میشود. فضامند شدن زندگی اجتماعی و فروریزی مرزها نه تنها در خانه بودن را بسیار دشوار و حتی ناممكن میكند، در عین حال فرد را در كنار انسانهای پرشمار دیگر قرار میدهد كه بیگانه و ناآشنا هستند و پیوند و رابطه نسبتاً مستقیم و پایداری میان آنها وجود ندارد. چنانكه میشل فوكو بیان میكند، سلطه این شرایط بر زندگی اجتماعی بحرانآفرین است؛ به گفته او «ما در یك عصر همكناری، عصر نزدیك و دور، عصر نزدیك هم بودن، عصر پراكندگی و تفرق هستیم... اضطراب ما بیشتر به فضا مربوط میشود تا به زمان». (11) فرایند جهانی شدن با نفوذپذیر كردن مرزها و افزایش دادن چشمگیر برخوردهای فرهنگی، آگاهی انسانها را از عناصر فرهنگی دیگر، مانند هنجارها، ارزشها، آداب و ادیان، بیشتر میكند و این آگاهی در واقع آگاهی از نسبی بودن دنیاهای اجتماعی ـ فرهنگی گوناگون و پرشمار است. در چنین شرایطی باور داشتن به برتری دنیای خاص و دفاع از درستی مطلق آن، در برابر فرهنگهای دیگر بسیار دشوار میشود. هنگامی كه مهمترین منبع هویتیابی سنتی چنین متزلزل و نسبی شود، افراد وابسته به آن منبع دچار بحران هویت و معنا میشوند. این بحران هویت و معنا در احساس تردید و ناامنی نمود مییابد. كنار هم قرار گرفتن فرهنگهای خاص در درون فضای اجتماعی بسیار گسترده و پهناور و نسبی شدن حاصل از آن، دنیایی فارغ از اصول و عام و مطلق پدید میآورد و بنیادهای هر گونه یقین و قطعیت معناساز و هویتبخش را متزلزل میكند و این تزلزل در واقع تزلزل پایههای باور و ایمان است.
اما حاصل چنین بحران، هویت و معنای زندگی اجتماعی را به صورتی جدی مختل میكند و افراد و گروهها ناچارند بحران نامبرده را به نحوی حل كنند و پشت سر گذارند.بیگمان بازسازی هویت تنها راه انجام این مهم است (12). اریك فروم اثر معروف خود «گریز از آزادی» را در دومین سال جنگ علیه نازیسم آلمانی، یعنی در سال 1940 انتشار داده در این كتاب، نویسنده این سوال را مطرح میكند كه «آیا انسان بیمار است یا جامعه؟» اگر جامعه بیمار بوده باشد وابستگی و تعلق خاطر به چنین جامعهای سطحی و اندك میگردد. در نتیجه، فرد احساس امنیت نمیكند. در تداوم این مقوله، اریك فروم در اثر خود دیگر موسوم به «جامعه سالم» (1973)، عدم امنیت را نقطه حركت قرار داده و مینویسد: «جامعهای كه امكان ارضای نیازمندی را به اعضای خود نمیدهد، افرادی را بار میآورد كه دارای نشانههای ناسازگاری و پریشانی ذهنی هستند. چنین جامعهای، یك جامعه بیمار است. برای پرهیز از این قبیل یا درمان آن، باید امكانات زیر فراهم آید: امكان فعالیت خلاق، امكان داشتن یك هویت خاص برای خویشتن، امكان برقراری ارتباط جامعوی با دیگران، امكان جهتگیری در جامعه: داشتن یك چهارچوب مرجع و درك بخردانه تا فرد بتواند در چنین جامعهای ریشه بگیرد».